"دوست داشتن بیش از اندازه چیزی یا کسی"
این شبه جمله حتی برای منم قابل فهم نیست تا چه برسه به .... بگذریم
خودم برای عشق یه تعریف پیدا کردم، البته تعریف که نه، بیشتر مقایسست:
وقتی آدم یه چیزی رو دوست داره، مثلا یه ماشین اسباب بازی یا عروسک، تا یه مدتی براش دوست داشتنیه و به فکرش هست، یعد از یه مدت دیگه حتی از خاطرش هم میره
ولی عشق اینطور نیست! همیشه آدم به فکرشه، فرقی نداره خوشی یا ناراحتی! مثل مادر و پدر. همیشه آدم به یادشونه.
من که تصمیمی خودمو گرفته بودم که این وبلاگ رو خوه تکونی بکنم
یکی از اون خونه تکونیا....
مطلب ایده آل آینده من هست
تا امروز هرچی پست داشتم برای این مطلب، ثبت موقت بود!
ولی امروز می خوام بنویسم برای ثبت دائم در وبلاگ!!!
خب خوبه دیگه، زیاد حاشیه نرم!!!
الان که دارم می نویسم موزیک وبلاگ نویسنده کوچولو رو گذاشتم و دارم می نویسم!!
حقیقتش همیشه فکر می کردم بحث ازدواج، یه بحثیه که حالا حالاها زوده، اصلا به من ربطی نداره که، مامانم میاد و من هم پارامترایی که تو ذهنم بود رو بهش می گم و اونم اجی مجی لاترجی می کنه و یه خانم خوب برام پیدا می کنه!!!
تاامروز تو کلاس زبان پاهام سرید، به قول فیلم چتری برای باران!!!!
خواهرم می گفت: ایمان اگر یکی رو دیدی که برات هست تو هم تا آخر براش کم نذار!
نمی دونم، خدای من چرا من امشب اینطور شدم
گاهی اوقات زندگی ما میشه یه معامله
گاهی اوقات هم کل زندگی به یه همون معامله می ارزه!!!
نمی دونم چیکار باید بکنم!!!! واقعا سخته!!![]()
![]()
![]()
این سری هم می ترکونم کلاس زبانو، این سری می خواد امتحان پا تخته ایی بگیره!!!
ببینم چی کار می کنماااا...
و از این به بعد برای تو می نویسم....

امشب که رفته بودم کلاس زبان، خیلی ضایع بودم.
اون از جلسه اول که زبونم قفل شده بود، اینم از ین جلسه!
خوب بگو بچه مگه چت می شد راستشو می گفتی؟؟
استاد بیچاره، اول کلاس ازم پرسید: خسته ایی؟ ![]()
منم مثل احمقا گفتم: نه، نه..
کلاس که جلو رفت دیدم موقع سوال پرسیدن که میشه، تا سر من میاد ، دیگه سوال نمی پرسه،
یا از بقلی من شروع می کنه با سوال پرسیدن.
خیلی ضایع بود، اصلا حال و حوصله کلاس رو نداشتم، خسته و کوفته.
یاد اون پیر مردایی افتاده بودم، که برا اینکه سر کلاس ضایع نشن قبلش به استاده می گن ازشون درس نپرسن!![]()
خدا رو شکر که این جلسه هم تموم شد،
ان شاالله این هفته دیگه می ترکونم!!!


