
سلام
یادمه یه دورانی اون وقتایی که کوچیکتر از این حرفا بودم (دو، سه سال پیش رو میگم)
با خیال شازده کوچولو چه روزایی رو شب کردم و چه شب هایی رو که به صبح رسوندم!!!
ولی رسم روزگار اینه دیگه، که شازده کوچولوی ما به سیارش برگرده.
حالا هم همینطوره، یه روزگار دیگه، شازده ایی که نمیشه اینبار گفت کوچیک، چون واقعا از نظر فکری بزرگه، به قول آقا پلیسه گفتن؛
داخل تونل چراغ ها را روشن کنید.

حالا که من تو این تونل رفتمو راه کمی تاریک شده، بتونم راه رو روشن تر ببینم، حالا کی از تو این تونل بیام بیرون، با خداست!

و بار دیگر برای تو می نویسم؛
گفته بودم که دلیل رو ادامه نمی دم چون در این صورت باید...
ولی حیفیم اومد که این دوتا رو نگم:
1- راحت احساساتشون رو بیان میکنن، نمی گم خدای نکرده، نه! ولی خیلی خوبه که آدم اینقدر صادق باشه که گفتار و رفتارش یکی باشه!

2- آدم خودشه، تقلید کم دیدم یا بهتر بگم شاید اصلا ندیده باشم. این همون باور به خوده، یه جور اعتماد به نفس خوب

فقط نمی دونم چرا...
i think about you, but not on that way! i
![]()
نمی دونم این تصادف من دیگه از کجا سرم اومد؟ اونم دقیقا 16 آذر !!! به خدا من تو هیچ کدوم از شلوغیا نبودم!! ساعت 10-10/30 شب اتفاق افتاد!! ولی به هر حال مثل اینکه واسطه خیر خیلی خوبی شد.
انگار که دیگه خیالم راحته، حداقل دو شنبه به دوشنبه می تونم باهاش حرف بزنم
ولی نا گفته هم نمونه که سوالایی می پرسه که کل یک هفته رو به خودش اختصاص می ده!
مثلا سری قبل پرسید که چرا ساعت 2/30-2 خواهرم بهشون اس ام اس داد و بعدش باهاش حرف زد؟
که خوب خدا رو شکر که جمع و جور شد.
برای این هفته خود خنگ من پیشنهاد دادم که حالا اگه گفتی چرا شما، نه کس دیگه ایی؟(آخه بگو بچه نونت نبود؟ آبت نبود؟ چت بود که این سوال رو خودت مطرح کردی؟ شایدم به این خاطر بود که می ترسیدم بهانه دیگه ایی پیدا نکنم که دوباره باهاش تماس بگیرم!!)
به هر حال گفتم اینجا باشه یه پیش نویس برای دلیلام:
1- به قول کالیفرنیایی ها it start from eyes یادش به خیر جلسه های اول کلاس، نگاهی که داشت دقیقا شبیه خواهرم بود!یعنی نوع نگاهش. چون من یه سری اطلاعات از خواهم و زندگیش دارم که فکر نمی کنه من بدونم. به خاطر همینم گاهی اوقات وقتی داره حرف می زنه یه نگاه پر معنی به یه گوشه می کنه و بعد ادامه حرفاش رو میده. که دقیقا همون نگاه رو سر کلاس وقتی یه مطلبی رو داشت تعریف می کرد داشت و می نشست و ادامه درس رو می داد.

و اما ...
2- یادمه که یه شب که از فکر از خواب پاشده بودم و هی داشتم تو خونه می چرخیدم، یه هو گفتم یه قرآنی باز کنم ببینم که چی میشه. اول من با خدا حرف زدم بعدش هم که دیدم بله ... سوره مریم اومد!!! از خوشحالی می خواستم جیق بزنم!!!(اسم خواهر منم مریم خانم هست و ...)

3-زل نردن! ای بابا اینو هم باید آخه گفت! بله که باید گفت، چون شعور مردم در حد صفره الحمدلله. حتی وقتی که یه سوال ازش سر کلاس می پرسیدم بازم زل نمی زد تو چشام که هااااا الآن که بهتم جواب دادم حالا بگو ببینم جملت چی بود. هر چند که گوشای تیزی داره ولی تو چشای آدم زل نمی زنه! و از همینجا شروع میشه تا اونجایی که باز هم به اصطلاح کالیفرنیایی ها She has a great personality . مخصوصا وقتی که تریپ سن بالا میزاره که .... چه لباس پوشیدن و ... بگذریم. خیلی باحاله وقتی موهاش به هم میریزه و می خاد مرتبش کنه، اول که روبروی هم هستیم شروع می کنه به مرتب کردن، بعد یه هو مثل اینکه وسط مرتب کردن یادش میوفته که ای بابا... تازه روش رو بر می گردونه!! این بار می خام بهش بگم: خوب شما ادامه بدبد من روم رو بر می گردونم!

4-یه چیزی هم که یادم رفت بگم اینه که با وجودی که می گه من احساسی هستم ولی نه خیر خیلی هم عاقلانه فکر می کنه. اینو هم از رانندگی کارتینگ و هم از حرفاش کاملا پیداست! البته این رو هم اضافه کنم وقتی من می گم عاقلانه فکر می کنه به این معنا نیست که آدم بی احساسیه!! اتفاقا ... !!! منظورم اینه که مثلا سی درصد احساسیه و صد البته با EQ بالا و شصت، هفتاد درصد عاقل. که من روانی این جور شخصیتام چون حد و حدود رو میشناسن.

5- بعد حدود پنج الی شش ماه که شرکتو راه انداخته بودیم، بگو حتی یه ریال آورده داشته باشیم، خدا نکنه×× هرچی بود و هست از جیب مبارک خرج می کردیم. که دیگه تصمیم گرفته بودم شرکتو تعطیل کنم و بشینم خونه! تا بعد از دیدین همین سرکار خانم، و همت که چه عرض کنم، بگو اتوبان تهران-زنجان، بگو جاده ابریشم!! مدتها بود که یه همچین انرژی و روحیه ایی ندیده بودم، مخصوصا این چند وقته اخیر که مامان و بابا اینا نبودن. دوباره تصمیم گرفتم که شرکت رو دوباره احیا کنم. (چون خودم هم منشیم، هم کارشناس خرید، هم کمیته فنی، هم مسئول خرید و تدارکات کالا و...) دنبال چندتا مناقصه رفتم، هرچند که بعید می دونم برنده شیم کما فی السابق ولی خیلی چیزا برام دیگه اون رنگ و شکل قبلی رو نداره. چندتا طرحم رو هم اصلاح اقتصادی کردم تا بتونیم کم کم بازاریابیشو شروع کنیم!

6- بسه دیگه، به قول دوستان این چیزا دلیل نمی خاد که! اگه بخوام بنویسم باید یه وبلاگ دیگه درست کنم و کل وبلاگ رو به نوشتن این دلائل اختصاص بدم!

با كمي مكث جواب داد :
گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير ،
با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،
و بدون ترس براي آينده آماده شو .
ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .
شک هايت را باور نکن ،
وهيچگاه به باورهايت شک نکن .
زندگي شگفت انگيز است ، در صورتيكه بداني چطور زندگي کني .
پرسيدم ،
آخر .... ،
و او بدون اينكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :
مهم اين نيست که قشنگ باشي ... ،
قشنگ اين است که مهم باشي ! حتي براي يک نفر .
كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود ميداند آئين بزرگ كردنت را ..
بگذارعشق خاصيت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسي .
موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن ..
داشتم به سخنانش فكر ميكردم كه نفسي تازه كرد وادامه داد ... :
هر روز صبح در آفريقا ، آهويي از خواب بيدار ميشود و براي زندگي كردن و امرار معاش در صحرا ميچرايد ،
آهو ميداند كه بايد از شير سريعتر بدود ، در غير اينصورت طعمه شير خواهد شد ،
شير نيز براي زندگي و امرار معاش در صحرا ميگردد ، كه ميداند بايد از آهو سريعتر بدود ، تا گرسنه نماند .
مهم اين نيست كه تو شير باشي يا آهو ... ،
مهم اينست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خيزي و براي زندگيت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دويدن كني ..
به خوبي پرسشم را پاسخ گفته بود ولي ميخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،
كه چين از چروك پيشانيش باز كرد و با نگاهي به من اضافه كرد :
زلال باش ... ، زلال باش .... ،
فرقي نميكند كه گودال كوچك آبي باشي ، يا درياي بيكران ،
زلال كه باشي ، آسمان در توست .

