تنهايي را دوست دارم، زيرا عشق دروغين در آن نيست،
تنهايي را دوست دارم، چون بارها تجربه كردم،
تنهايي را دوست دارم، چون خدا هم تنهاست،
تنهايي را دوست دارم... در كلبهي تنهاييهايم در انتظار خواهم گريست و انتظار كشيدنم را پنهان خواهم كرد، شايد در سكوتي يا شايد در شبي سرد و باراني... بگذار كسي نداند كه هنوز دوستش دارم...

بعد از مرگم تکه يخي به شکل صليب بر روي سنگ قبرم بگذاريد تا با اولين طلوع خورشيد اب شودوبه جاي يار برايم گريه کند
سلام
یه موضوع جالب پیش اومده، اونم کابل برگردونه
به ما که نگفتن ( خودمون رفتیم پرسیدیم) به مدت ۷۲ ساعت کاری
تلفن قطع می باشد ![]()
به علت رفاه حال شهروندان از چهارشنبه تلفن رو قطع می کنن که تا یکشنبه وصل شه
بالاخره رفاه هم معنی شد![]()

می خوام این وبلاگ رو قبل از اینکه دوباره حالم بریزه به هم بنویسم
(حتی زیر تیغ رو هم ندیدم)
شازده کوچولوی من رفته بود به سیارش ولی دعا رو از تو ستاره خودش انجام داده بود

حالا مونده اون بالایی ، که به قول یکی از بچه ها این جور موقع ها منتظر چشمک زدن خدا باش
راستی تا یادم نرفته یه جاها و یه سری عکس هم دارم که سر فرصت تو بلگم می ذارمشون

من تا اینجا هم رفتم

جای قشنگی بود... جای شما خالی
راست میگفتید باید می زدم بیرون تا ببینم...

نمی دونم که چی شده ، راستش نه اینکه ندونم![]()
ولی چیزی رو که دارم حس می کنم اینکه تنهای تنها شدم
نمی دونم اون بالایی هم اینو می دنه یا نه
(مگه نگفتی که تنهایی رو فقط برای خودم می خوام، پس چرا؟؟...)
ولی این اولین باریه که اینقدر فشار رو شونه هام حس میکنم
هیچکس رو برام نذاشته که بتونم یه خورده اشکام رو...
هر کی رو به یه جایی فرستاده کهمن رو تنها کنه
حالا من تنهای تنهایم حتی کی رو ندارم که برام دعا کنه![]()
(حتی شازده کوچولوم رو هم
...)
می دونم تقصیر از من بوده..
ولی آخه ...
ولی من باز هم هستم...
به عالمی نفروشم غم محبت جانان
که این مطاع گرانی به نقد عمر خریدم
می خواهم این بلاگ را به بچگی آدم بزرگ ها تقدیم کنم


باید نقاشی را کنار گذاشت. آدم بزرگ ها هرگز به تنهایی
چیز نمی فهمند و بچه ها از توضیح به ایشان خسته اند

سالها من تنها بی آنکه کسی باشد که حرف حسابی
با او بزنم، زندگی کردم. تا اینکه روزی او آرام و با وقار
از راه رسید و گفت: بی زحمت ... یک گوسفند برابم بکِش



آنگاه که هواپیمایم را نشانش دادم از اینکه به او گفتم پرواز می کنم به خود
بالیدو و او ساده لوحانه پرسید: تو از آسمان افتاده ای؟ اهل کدام ستاره ای؟

آدم بزرگ ها هرگز از آهنگ صدای دوست تازه ات نمی پرسند.
تنها اگر سن و سال و در آمدش را بدانند خیال می کنند او را شناخته اند

آه ، من یک روز چهل و سه بار غروب خورشید را دیدم،
آدم وقتی دلش گرفته باشد غروب را دوست می دارد.
پس آن روز زیاد دلت گرفته بود

خار، فقط نشانه بد جنسی گل های سرخ است. اما نه! گل ها ضعیفند،
ساده دل اند، شاید تنها قوت قلبی برای خود دست و پا می کنند...

سالها سپری می شوند، گلها خار می سازند و گوسفند ها خارها را می خورند ،
چرا گل سرخ ها هنوز به زحمت خار می سازند؟ اگر آن گل سرخ در یکی
از این ستاره ها نباشد ، تماشای ستاره ها لطفی نخواهد داشت.

پادشاه گفت : تو خودت را محاکمه خواهی کرد و این دشوارترین کار است.

نمی دانم آدم ها کجا رفته اند ، باد ایشان را با خود خواهد برد .
آدم ها ریشه ندارند و از این جهت بسیار اندوهگینند.

کارفرما گفت: این چیزهای ریز طلائی درخشان در
آسمان نمی تواند مرا خیالاتی کند، آخر من جدی
هستم . من تعدادشان را روی کاغذ می نویسم و
در کشویی قفل می کنم ، آخر من ثروتمند هستم.

آدم بزرگ جغرافی دان گفت:ما چیزهای جاودانی را یادداشت
می کنیم، اما گل ها را یادداشت نمی کنیم، چون گل فانی است.


پس آدم ها کجایند؟ آدم در بیابان احساس تنهایی می کند.
با آدم ها نیز آدم احساس تنهایی می کند.

ماری به رنگ ماه در لای شن ها تکان خورد: شب بخیر.
از کجا آمده ای؟
از ستاره ام. آخر با گلی حرفم شده است.
.
تو چه حوان مضحکی هستی مثل انگشت باریکی....
من هم در ابتدا دست و پا داشتم اما انقدر روی شن ها خزیدم
تا دیگر مثل آدم بزرگ ها مضحک نباشم
اهلی کردن یعنی چه ؟
اهلی کردن چیز بسیار فراموش شده ای است، یعنی علاقه ایجاد کردن ...


برای تو روباهی هستم شبیه به دیگر روباه ها ، ولی اگر تو مرا
اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد . کمکم دارم
می فهمم ... گمان می کنم که آن گل مرا اهلی کرده است

وه که چه ضد و نقیضند این گل ها! و من بسیار خام تر
از آن بودم که بدانم چگونه باید دوستش بدارم



زندگی یکنواخت است ولی اگر تو مرا اهلی کنی
زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد.
تو مو های طلایی داری . اگر مرا اهلی کنی گندم مرا به یاد تو خواهد انداخت،
آنگاه من صدای وزیدن باد در گندم زا را دوست خواهم داشت...

هیچ چیز را تا اهلی نکنند نمی توان شناخت. آدم ها دیگر فرصت شناختن چیزی را ندارند پس چیزهای ساخته و پرداخته می خرند اما چون کسی نیست که دوست بفروشد آن ها این چنین بی دوست مانده اند.

رازها ساده اند با چشم دل باید دید، آنچه اصل است از دید پنهان است

شازده کوچولو روی به سوی گل سرخ ها گفت:
شما زیبایید آما به خاطرتان نمی توان مرد. گل سرخ من ازهمه شما سر است.
چون من غقط به او آب داده ام او را به زیر حباب بلورین گذاشته ام و به شکایت
او ، به خود ستایی او و گاه به سکوتش گوش داده ام. او گل سرخ من است

آدم ها در قطار یا می خوابند یا خمیازه می کشند ، فقط بچه ها هستند که بینی
خود را به شیشه ها می فشارند. فقط بچه ها می دانند به دنبال چه می روند

هرگاه غمگینم به یاد حرف روباه می افتم: آدم اگر تن به
اهلی شدن داده باشد باید پیه گریه کردن را به تن خود بمالد.


