


درود
یک ماه پیش در شب 6 شهریور دستی که سرشار از تنفر بود. خانه اما را در نبودم به آتش کشید و تصور کرد من پایان خواهم یافت و انتظار فرو افتادنم را کشید. تا آخرین ذرات خانه سوخت اما من زنده ام ، یعنی خاکسترم زندست. یعنی دوباره سر برآوردن کاری نیست که در توان من نباشد. نفرین نکردم دست های شعله افروزش را که ایستادن من بزرگترین نفرین دنیاست. این برای من کافیست.
******
اسمم بدان، تکرار نامی از هزاران نیست،
این نام را بر خاطرت بسپار
آتش دلم را سوخت اما
خاکسترم زندست این را خوبتر بر خاطرت بسپار
هر آتشی می سوزدم اما
ویران شدن هرگز میان خاطراتم نیست
من خویش سوزانم نمیدانی؟!
کو آتشی سوزان تر از احساس گرم من ؟!
خود را مکن آزار بیش از این،
دستت اگر چه شعله افروز است،
من آتش احساس خود را
در قلبهای مردمان شهر میریزم.
این را بدان ، بر خاطرت بسپار.
امید که همیشه قلبهاتون روشن و پر فروز باشه و خانه هاتان سبز و دلپذیر.
بدرود

ای مفتی شهر از تو بیدار تریم
با این همه مستی ز تو هشیار تریم
تو خون کَسان نوشی و ما خون رَزان
انصاف بده کدام خون خوار تریم
« خیام »

جانی تو طلبکاری و بوسی تو بدهکار
بستان وبده حرف حسابی دو کلام است
بوسه از لبهایت ای جانان من
گرچه می باشد بهای جان من
لیک دیگر طاقتم گردیده طاق
بروصالت هست جان را اشتیاق
ادامه مطلب...
به غم کسی اسیرم که زمن خبر ندارد
عجب از محبت من که در اواثرندارد

غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد
دل من زغصه خون شد دل او خبر ندارد

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان با دگران وای به حال دگران . . .
چرا غمگینی ؟ : عاشق شدم
آیا عشق شیرین است ؟ : بله شیرین تر از زندگی
چرا تنهایی ؟ : ویژگی عاشق هاست
لذت تنهایی چیست ؟ : فکر به او و خاطرات او
چرا می روی ؟ : برای اینکه او رفت
دلت کجاست ؟ : پیش او
قلبت کجاست ؟ : او برده
پس حتما بی رحم بوده نه ؟ : نه اصلا
چرا ؟ : چون باز هم او را میپرستم . . .
زندگی خوش تهران برده است از یادش
سال شصت –خرمهشر- زخم چاك چاكش را
یكی بود یكی نبود…

از خاك بوی حادثه می آید…
ادامه مطلب...
خسته ام از آرزوها، آرزوهاى شعارى
شوق پرواز مجازى، بال هاى استعارى
لحظه هاى كاغذى را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بایگانى، زندگى هاى ادارى
آفتاب زرد وغمگین، پله هاى رو به پایین
سقف هاى سرد و سنگین، آسمان هاى اجارى
عصر جدول هاى خالى، پارك هاى این حوالى
پرسه هاى بى خیالى، نیمكت هاى خمارى
رونوشت روزها را روى هم سنجاق كردم:
شنبه هاى بى پناهى، جمعه هاى بى قرارى
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزى، باد خواهد برد بارى
روى میز خالى من، صفحه باز حوادث
درستون تسلیت ها، نامى از مایادگارى
پنجره ام
پنجره ای یخ زده در کوچه ای
کوچه بن بست من
گم شده در یاد تو
پنجره ام
خسته تر از قاصدکی گم شده در کوره راه
منتظرم دست تو عاقبت
غربت تنهایی من بشکند
حس کنم
بر تن یخ بسته ام
گرمی یک بوسه ات
پنجره ام
پنجره ای زخم دار
منتظرم
منتظر بوی یار
میگذرم ........... آخر از این ..........
اتنظار............ ......... ........
مثل گریه توی پاییز
مثل پاییز توی كوچه
مثل كوچه زیر بارون
مثل بارون روی شیشه
تو خود عشقی خود عشق...
مثل اسمت روی قلبم
مثل هدیه توی دستم
مثل اون حالی كه داشتم
وقتی هدیه رو می بستم
تو خود عشقی خود عشق...
مثل ماه...
وقتی گریه اش می گیره
مثل گل...
وقتی از دست تو میره
مثل من...
كه نمی آیی و می میره
مثل تو...
تو خود عشقی خود عشق...
مثل لیلی توی پاییز
مثل مجنون زیر بارون
مثل بارون وقتی آروم
آروم آروم می شه عاشق
تو خود عشقی خود عشق...
نگاهش می کنم شاید بخواند راز پنهانم
که او را دوست می دارم
ولی افسوس و صد افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند
به برگ گل نوشتم تو را من دوست می دارم
ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند
شبانگه گفتم ای مهتاب
سر راهت به گوش او سلام من رسان بگو:
ترا من دوست دارم.
ولی افسوس چو مهتاب روی بسترش لغزید
یکی ابر سیاه آمد که روی ماه پوشانید
صبا را دیدم و گفتم:
صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم
ترا من دوست دارم
ولی افسوس و صد افسوس
ز ابر تیره برقی جست که قاصد را میان راه سوزانید
کنون وامانده از هرجا
دگر با خود کنم نجوا
یکی را دوست می دارم ولی افسوس او نمی داند
یکی را دوست می دارم ولی افسوس او نمی داند
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب مي گفت : به جان دلبرش افتاده بود- اما اگر يک شاخه گل آرد ازآن نوعي که من بودم بگيرند ريشه اش را و بسوزانند شود مرهم براي دلبرش آندم شفا يابد چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه به روي من بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد و او مي رفت و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا مي کرد پس از چندي هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟ در اين صحرا که آبي نيست به جانم هيچ تابي نيست اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من براي دلبرم هرگز دوايي نيست واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!! نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و من در دست او بودم وحالا من تمام هست او بودم دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟ نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟ و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت که ناگه روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت نشست و سينه را با سنگ خارايي زهم بشکافت زهم بشکافت اما ! آه صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را به من مي داد و بر لب هاي او فرياد بمان اي گل که تو تاج سرم هستي دواي دلبرم هستي بمان اي گل ومن ماندم نشان عشق و شيدايي و با اين رنگ و زيبايي و نام من شقايق شد گل هميشه عاشق شد 
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
طبيبان گفته بودندش
امروز که محتاج توام جای تو خالیست فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست بر من نفسی نیست نفسی نیست در خانه کسی نیست نکن امروز را فردا بیا با ما که فردایی نمی ماند که از تقدیر و فال ما در این دنیا کسی چیزی نمی داند تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست من در پی خویشم به تو بر می خورم اما در تو شده ام گم به من دسترسی نیست نکن امروز را فردا دلم افتاده زیر پا بیا ای نازنین ای یار دلم را از زمین بردار در این دنیای وانفسا تویی تنها منم تنها نکن امروز را فردا بیا با ما بیا با ما امروز که محتاج توام جای تو خالیست فردا که میایی به سراغم نفسی نیست در این دنیای نا هموار که می بارد به سر آوار به حال خود مرا نگذار رهایم کن از این تکرار در این دنیای وانفسا منم تنها تویی تنها بیا با ما بیا با ما امروز که محتاج توام جای تو خالیست فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست آن کهنه درختم که تنم غرق یه برف است حیثیت این باغ من خار و خسی نیست
نخواهم شیشهی نوش و نباید شربت قندم
مگر یزدان به روی من در وصل تو بگشاید
و گرنه من در گیتی به روی خود فرو بندم
نشان مهر ورزیدن همان باشد که: هر ساعت
مرا چون شمع میسوزی و من چون گل همی خندم
حدیث محنت فرهاد و کوه بیستون کندن
به کار من چه میماند؟ که در عشق تو جان کندم
به دست دیگران مالست و اسبابست و سیم و زر
من مسکین سری دارم که در پای تو افگندم
پسند من نخواهد بود در عقبی بغیر از تو
ازین دنیا و مافیها بجز روی تو نپسندم
سگم گفتی و دلشادم بدین تشریفها، لیکن
به شرط آنکه از کویت بگویی تا: نرانندم
ز روی همچو ماه خود مده کام دلم هرگز
اگر با دیگری بینی ز روی مهر پیوندم
نه چشم و سر بپیچیدی، ز من حالم بپرسیدی
اگر گوش تو بشنیدی که: چونت آرزومندم؟
نبینی بعد ازین روزی، مرا بیعشق دلسوزی
گذشت آن کز پری رویان فراغت بود یک چندم
بیاور نای و چنگ و دف، میصافم بنه بر کف
نشاید شد برون زین صف، که صوفی میدهد پندم
به همراه سفر گویند تا: موقوف ننشیند
که ایشان بار میبندد و من در بار و دربندم
مرا گر اوحدی زین پس ملامت کم کند شاید
که من تا عاشقم گوش از نصیحتها بیا گندم
هر كه دلارام ديد از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر كه در اين دام رفت
ياد تو میرفت و ما عاشق و بیدل بديم
چون پرده برانداختی كار به اتمام رفت
ماه نتابد به روز چيست كه در خانه تافت
سرو نرويد به بام كيست كه بر بام رفت
مشعلهای بر فروخت پرتو خورشيد عشق
خرمن خاصان بسوخت خانه گه عام رفت
عارف مجموع را در پس ديوار صبر
طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت
گر به همه عمر خويش با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دم است باقی ايام رفت
هر كه هوايی نپخت يا به فراقی نسوخت
آخر عمر از جهان چون برود خام رفت
ما قدم از سر كنيم در طلب دوستان
راه به جايی نبرد هر كه به اقدام رفت
همت سعدی به عشق ميل نكردی ولی
می چو فرو شد به كام عقل به ناكام رفت
سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم
در بزم وصال تو نگویم کم و بیش
چون آیینه خو کرده به حیرانی خویشم
لب باز نکردم به خروشی و فغانی
من محرم راز دل طوفانی خویشم
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمری ست پشیمان ز پشیمانی خویشم
از شوق شکرخند لبش جان نسپردم
شرمنده جانان ز گران جانی خویشم
بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم
هرچند امین بسته دنیا، نیم اما
دلبسته یاران خراسانی خویشم

من دلم می خواهد...
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد
يک سبد بوی گل سرخ
به من هديه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بی رنگ و رياست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نويسم ای يار
خانهء ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانهء دوست کجاست؟
_فرِيدون مشيری_
با تشکر از Soniya
نه تو اندوه و نه
مردم این آبادی
به حباب لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن
لحظه شادی که گذشت
غم هم خواهد رفت

باید فراموشت کنم
باید فراموشت کنم .چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود ! آرام تلقین می کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....تا بعد، بهتر می شود ....
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین !
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی . این روزگار و رسم اوست !
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم .
در رخ عشق نگر تا بصفت مرد شوی
نزد سردان منشین کز دمشان سرد شوی
از رخ عشق بجو چیز دگر جز صورت
کار آنست که با عشق تو هم درد شوی
چون کلوخی بصفت تو بهوا بر نپری
بهوا بر شوی ار بشکنی و گرد شوی
تو اگر بشکنی آنکت بسرشت او شکند
چونک مرگت شکند کی گهر فرد شوی
برگ چون زرد شود بیخ ترش سبز کند
تو چرا قانعی از عشق کزو زرد شوی
«حضرت مولانا»
با تشکر از حسن سلیقه (البته ربودن درست تره) وبلاگ سهیل نجفی
من از ابتدا تا انتهای دوستی
دنبال یک شاخه گل سرخ می گشتم ؟
اما حالا
در کوچه ای که دلتنگ است
احساس میکنم
من نیز
دلتنگ رفتنم
شاید دوباره برگشتم
شاید برای همیشه دیر شد
نمیدانم ........
سهراب وفروغ شاعران معاصری هستند که از میان شعرای هم ميكنيد،حاصل همين مطالعات اوست. عصر،ارتباط دوستانه ونزدیکتری باهم داشتند. بطوریکه گاه فروغ از نمایشگاه های نقاشی سهراب دیدن میکرد وپاره ای از اوقات نیز برای دیدن او به دانشکده ی هنر های زیبا میرفت وسپهری نیز در کاری مشترک با فروغ فیلمی انیمیشن تولید نمود.فروغ طرحی از چهره ی سپهری کشید وسپهری نیز طرحی را به او تقدیم کردوحتی در مواردی در نقد شعر واصلاح ان به یکدیگر پیشنهاد میدادند.فروغ در مصاحبه باسیروس طاهباز دنیای فکری واحساسی سپهری راجالب ترین میداندوسپهری را شاعری وسیع میشمرد.

فروغ و فریدون
فروغ شعر «روشن،من،گل،آب»سپهری را بسیار دوست می داشت وآنرا همراه شعرهای خود دکلمه کرد.به دلیل همین روابط دوستانه بود که بعد از وفات فروغ،سپهری مرثیه ی زیبای «دوست»را در سوگ او میسراید.این دو در آثارشان به موضوعاتی مشابه اشاره کرده اند و بنمایه های شعری نزدیکی دارند،لیک درونمایه ومحتوای این مضامین مشترک بسیار متفاوت بوده ودر سطوح فکری جداگانه ای قرار میگیرد.برخی از این موضوعات ومضامین مشابه عبارتند از ؛عشق،کودکی،مرگ وزندگی،اندوه ودرد،تنهایی وطبیعت. مرحوم دکتر حسین علی پوربه تفصیل این موضوعات مشترک را بررسی کرده وتفاوت اندیشه های عرفانی سپهری را باتفکر روشن،معصوم،عصیانگر وزمینی فروغ نیک بیان فرموده است،که در این مقال به تحلیل موارد مذکور خواهیم پرداخت،با این امید که تکمیلی بر تحلیل ایشان باشد.
ادامه مطلب...
آسمان بغض است،
خورشید آتش است،
زمین زنجیر است،
دریا وسوسه است....
وقتی که با تو ام،
آسمان،
خورشید،
زمین،
دریا، ....
سراسر ترانه است.
فریاد!فریاد!
فریاد از بی کسی
فریاد از بلندی اورست
به طویلی کهکشان به عظمت قیامت
فریاد فریاد از این زمانه
فریاد از بی تو بودن
فریاد از بی کسی ها
فریاد از این لجاجت
فریاد از این زمانه
فریاد از نگاهت
http://enazgol.blogfa.com
حافظ
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
صائب تبریزی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آن کس چیز میبخشد ز مال خویش میبخشد
نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را
شهریار
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آنکس چیز میبخشد مثال مرد میبخشد
نه چون صائب که میبخشد سر و دست و تن و پارا
سر و دست و تن و پا را به گور میبخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

|
| |||||
کریس دی برگ خواننده ایرلندی با گروه پاپ آریان در ساخت قطعه ای با نام "صلح" با مضمون محبت و باورهای انسانی همکاری می کند.
محسن رجب پور مدیرعامل شرکت فرهنگی هنری ترانه شرقی و مدیر گروه آریان به بخش فارسی بی بی سی گفت: "آهنگی برای صلح با حضور مشترک کریس دی برگ آهنگساز و خواننده ایرلندی و گروه آریان در حال تولید است و طی توافقی میان شرکت ترانه شرقی و کمپانی فریمن پروداکشنز در داخل و خارج از ایران عرضه خواهد شد. او افزود: "این آهنگ با اطلاع و آگاهی دفتر موسیقی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در حال تولید است و در آن تلاش شده روحیه انسان دوستانه ایرانی به مردم تمام دنیا نشان داده شود." آقای رجب پور گفت: "این قطعه که مدت آن سه دقیقه و بیست و دو ثانیه است توسط "کریس دی برگ " و همراه با ویولن ایرانی تنظیم شده است." آهنگی برای صلح یکی از آهنگ های آلبوم چهارم گروه آریان خواهد بود که در داخل ایران توسط شرکت ترانه شرقی و برای دیگر فارسی زبان های دنیا توسط کمپانی جمی میوزیک رکوردز توزیع خواهد شد. کریس دی برگ یکی از معدود هنرمندان معاصر خارجی است که آثارش تا کنون با مجوز رسمی از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی روانه بازار موسیقی ایران شده است. قرار است گروه آریان دی ماه امسال کنسرتی را در تهران برگزار کند، این در حالی است که کنسرت این گروه که قرار بود تابستان سال ۱۳۸۴ همزمان با انتخابات ریاست جمهوری برگزار شود، لغو شد. ببخشید از اینکه خبر گذاشتم
| |||||
یادته...
یادته یه روزی بهم گفتی هر وقت خواستی گریه کنی برو
زیر بارون که نکنه نامردی اشک هاتو ببینه و بهت بخنده...
گفتم اگه بارون نیومد چی؟؟ گفتی اگه چشمای قشنگ تو
بباره آسمون گریش می گیره...
گفتم یه خواهش دارم : وقتی آسمون چشام
خواست بباره تنهام نزار...گفتی به چشم...حالا امروز
من دارم گریه می کنم اما... آسمون نمی باره...و تو هم اون دور دورا
ایستادی و داری بهم می خندی...



درونم خون شد از نادیدن دوست*** الا تعسا لایام الفراقی 


