تبليغاتX
...رهاااا
...رهاااا
رها از زمان....رها از مکان
همیشه برام سوال بود که اگر بخوام عشق رو برای بچه ام توضیح بدم چی باید بگم!

"دوست داشتن بیش از اندازه چیزی یا کسی"

این شبه جمله حتی برای منم قابل فهم نیست تا چه برسه به .... بگذریم

http://2.bp.blogspot.com/_OtmgVAQ2oo4/Sp5n8lCr42I/AAAAAAAAJOU/5ovbMyU0xwc/s400/SSDS-Fall+in+love_01_Nina_2009sept1.JPG

خودم برای عشق یه تعریف پیدا کردم، البته تعریف که نه، بیشتر مقایسست:

وقتی آدم یه چیزی رو دوست داره، مثلا یه ماشین اسباب بازی یا عروسک، تا یه مدتی براش دوست داشتنیه و به فکرش هست، یعد از یه مدت دیگه حتی از خاطرش هم میره

ولی عشق اینطور نیست! همیشه آدم به فکرشه، فرقی نداره خوشی یا ناراحتی! مثل مادر و پدر. همیشه آدم به یادشونه.

ارسال در تاريخ جمعه 8 آبان1388 توسط ایمان
پشت سر هر آنچه که دوستش می داری ..پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.
اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی.
زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است.
ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.

 

 

 

000880.jpg

اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.....
.
.
عرفان نظرآهاری

ارسال در تاريخ یکشنبه 26 مهر1388 توسط ایمان

زندگی خوش تهران برده است از یادش

سال شصت –خرمهشر- زخم چاك چاكش را

یكی بود یكی نبود…

565
از خاك بوی حادثه می آید…


ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ شنبه 4 مهر1388 توسط ایمان

A small request: All you are asked to do is keep this circulating.


 

Dear God, I pray for the cure of cancer.  Amen


All you are asked to do is keep this circulating  Even if it's to one more person.  In memory of anyone you know who has been struck down by cancer or in HONOR of someone who is still living with it
ارسال در تاريخ یکشنبه 20 بهمن1387 توسط ایمان
از منظر عارف هستی جلوه ای از جمال بی نهایت است وگر ویدن به این زیبایی وجمال تسری بخش ودارای شمو لیت جبری است.

عاشق در این دید گاه همان رونده ای است كه همیشه در حال صعود وكمال است وچنانچه در این مسیر تو قف های

احساس میگردد وعاشق محو جمال وزیبایی خاص میگردد استعاره ای از آن عشق واقعی است ودلیل آن شباهت های میان حقیقت ومجاز می باشد.

دوست داشتن از لوازم عشق وپی آمد آن است وانسان زیباییهارا دوست دارد (گل وبلبل)( كمان ابرو)(خال لب)ووووو

در تعبیرات شا عران وسخنوران همه گو یایی این واقعیت روانی است.

در عشق عار فانه شناخت از مؤلفه ها ی اصلی است كه سر منشا آن خرد است واحسا سات زود گزر نمیتواند جای

در آن داشته باشد هر چند كه میتوان با مدیریت خرد مندانه آنرا در جهت مثبت هدایت كرد.

دوستی دو جنس مخالف (از آدمیت) در صورت شناخت واقعی از هم ودارا بودن تعاریف فوق میتواند جلوه ای از عشق عارفانه باشد وچنین عشقی مانا وپایدار وتكامل آفرین وارضا كننده است.

دکتر الهی قمشه ایی

ارسال در تاريخ شنبه 18 آبان1387 توسط ایمان

آثار گوناگون گناه

 

با بررسى روایات، به دست مى‌آید كه گناهان مختلف، داراى آثار گوناگون است، كه ما در اینجا به ذكر چند اثر شوم گناه مى‌پردازیم:

1- قساوت قلب

امیرمؤمنان على علیه السلام فرمود:

ما جَفَّت الدّموعُ الاّ لِقَسوة القُلوب و ما قَست القُلوب الاّ لِكَثرة الذّنوب (1)؛ اشك چشم‌ها نخشكد مگر به خاطر قساوت و سختى دل‌ها، و دل‌ها سخت نشود مگر به خاطر گناهان بسیار .

 

 ۲- سلب نعمت

 

امام صادق علیه السلام مى‌فرماید: پدرم همواره مى‌فرمود:

اِنّ الله قَضى قَضاء حَتماً الاّ یُنعِمُ على العبد بِنِعمةٍ فَیَسلُبها ایّاه حتّى یُحدِث العبد ذَنباً یَستَحقّ بذلك النّقمة (2)؛ خداوند حكم قطعى فرموده كه نعمتى را كه به بنده‌اش داده، از او نگیرد، مگر زمانى كه بنده گناهى انجام دهد كه به خاطر آن سزاوار كیفر گردد.

 

 3- عدم استجابت دعا

 

امام باقر علیه السلام فرمودند: همانا بنده از خدا حاجتى مى‌خواهد، اقتضا دارد كه زود یا دیر برآورده شود، سپس آن بنده گناهى انجام مى‌دهد خداوند به فرشته مى‌فرماید: حاجت او را روا مكن و او را محروم ساز زیرا موجب خشم من شده و سزاوار محرومیت شده است.(3)

 

 4- الحاد و انكار

 

رسول اكرم صلّى الله علیه وآله در ضمن گفتارى فرمودند:

فاِنّ المَعاصى تَستَولى الضَّلال على صاحِبها حتّى تُوقِعُه رَدّ ولایَة وصىِّ رسول الله و دفع نبوة نبى الله و لا تزال بذلك حتّى توقعه فى ردّ توحید الله و الالحاد فى دین الله (4)؛ همانا گناهان، گمراهى را بر گنهكار مسلط مى‌نماید تا آنجا كه او را به رد ولایت و امامت وصى رسول خدا و انكار نبوت پیامبر و به همین منوال انكار یكتایى خدا و الحاد و كفر در دین خدا، آلوده مى‌گرداند.

 

 ۵- قطع روزى

 

امام باقر علیه السلام مى‌فرماید:

إنّ الرّجُل لَیَذنب الذَّنْب فَیَدرء عنه الرّزق (5)؛ مردى گناهى انجام مى‌دهد و در نتیجه، "روزى" از او دور مى‌شود.



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ یکشنبه 24 شهریور1387 توسط ایمان
كمكم كن خُدا
كمكم كن تا باشم آنچه مي توانم باشم
 
 
ليلي!!!!!

خدا گفت:

 لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من، ماجرایی که باید بسازیش.

شیطان گفت:

یک اتفاق است، بنشین تا بیفتد.

 

آنان که حرف شیطان را باور کردند نشستند و لیلی هیچگاه اتفاق نیفتاد

مجنون اما بلند شد،رفت تا لیلی را بسازد.

 

خدا گفت:

لیلی درد است، درد زادنی نو، تولدی به دست خویشتن.

شیطان گفت:

آسودگی است،خیالیست خوش.

خدا گفت:

لیلی رفتن است،عبور است و رد شدن.

شیطان گفت:

ماندن است،فرو رفتن در خود.

خدا گفت:

لیلی جست و جو است،نرسیدن است،نداشتن و بخشیدن.

شیطان گفت:

خواستن است ،گرفتن و تملک.

خدا گفت:

لیلی سخت است،دیر است و دور از دست.

شیطان گفت:

ساده است،همین جایی و دم دست.

 

و دنیا پر شد از لیلی های زود،لیلی های ساده ی اینجایی،لیلی های نزدیک لحظه ای.

 

خدا گفت:

لیلی زندگی است،زیستنی از نوع دیگر.

 

لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.

مجنون زیستنی از نوع دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد

......

ارسال در تاريخ پنجشنبه 21 شهریور1387 توسط ایمان

در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید

فرشتگان مغرب را به بارگاه خود فراخواند

و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند

یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: آن را در زمین مدفون کن

فرشته دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده

سومی گفت راز زندگی را در کوهها قرار بده

ولی خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم

فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند

در حال که من می خواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد

در این هنگام یکی از فرشتگان گفت فهمیدم کجا ای خدای مهربان

راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده

زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب

و درون خودش نگاه کند و خداوند این فکر را پسندید

ارسال در تاريخ یکشنبه 26 اسفند1386 توسط ایمان

وقتی تو را فریاد می زنم و می گویم :

خدا .........................

 

نیروی در درونم همچو برگشت صدا در کوهستان به جنبش می آید

و مرا می گوید:

خودآ............
ارسال در تاريخ سه شنبه 4 دی1386 توسط ایمان
عشق
 

TinyPic image

غريبي مكن
عشق در حيات است
و ما هنوز با هم بيگانه ايم
فردا ،
با گور هاي به هم چسبيده
و تصويرهاي بي صدا
آشنا مي شويم!
غريبي مكن،
وقت تنگ است
بيا با هم آشتي كنيم
عشق در حيات است.
 
از عشق
تا برايم از عشق مي نويسي،آماده جان سپردن مي شوم، و آنچه چشم من،از ستاره اشك دارد، تقديم تو مي گردد.
من گاهي مثل يك لبخند غريب هستم.و از تو تنها يك يادگار نزد خود دارم و آن نيز عشق است.من مانند برگ زرد پاييز هستم كه با محبت و عشق تو جاني بهاري
مي يابم.تو بهار من هستي و من در كتاب روزگار يك كلمه را جستجو مي كنم و آن اين است:عشق!
ارسال در تاريخ سه شنبه 20 شهریور1386 توسط ایمان
شهرداری تهران هم کار خوبی کرده

تو اتوبوس ها جا برای کتاب گذاشته (البته فقط جا!!!!)

که گاهی اوقات هم کتاب داره...

این نوشته رو هم از توی کتابی که توی اتوبوس بود کپ زدم

 

آراستگی اولیای من برای دیدارم خشوع

  و خاکساری دلهای آنهاست.

زینت دوستانم برای ملاقات من فروتنی

بدنهایشان و خضوع اندام و اجسام

 ایشان است.

هیه ایشان قطره های اشکی است که از دیدگان

خود فرو می ریزند،

و آرایش ابشان سرمه حزن و اندوهی

 است که در میان خنده های بی خبران بر

دیده خود کشیده اند. 

گشتم دنبال کتاب نبود... فقط یادم هست که مال انتشارات سروش بود...

ارسال در تاريخ سه شنبه 8 خرداد1386 توسط ایمان
شيطان جنس كهنه مي فروشد
شيطان مي خواست كه خود را با عصر جديد تطبيق بدهد، تصميم گرفت وسوسه‌هاي قديمي و در انبار مانده‌اش را به حراج بگذارد. در روزنامه‌اي آگهي داد و تمام روز، مشتري ها را در دفتر كارش پذيرفت.
حراج جالبي بود: سنگ‌هايي براي لغزش در تقوا، آينه‌هايي كه آدم را مهم جلوه مي‌داد، عينك‌هايي كه ديگران را بي‌اهميت نشان مي‌داد. روي ديوار اشيايي آويخته بود كه توجه همه را جلب مي‌كرد: خنجرهايي با تيغه‌هاي خميده كه آدم مي‌توانست آن‌ها را در پشت ديگري فرو كند، و ضبط صوت‌هايي كه فقط غيبت و دروغ را ضبط مي كرد.
شيطان رو به خريدارها فرياد مي زد: "نگران قيمت نباشيد! الان برداريد و هر وقت داشتيد، پولش را بدهيد."
يكي از مشتري‌ها در گوشه‌اي دو شيء بسيار فرسوده ديد كه هيچكس به آن‌ها توجه نمي‌كرد. اما خيلي گران بودند. تعجب كرد و خواست دليل آن اختلاف فاحش را بفهمد.
شيطان خنديد و پاسخ داد: "فرسودگي‌شان به خاطر اين است كه خيلي از آن ها استفاده كرده‌ام. اگر زياد جلب توجه مي كردند، مردم مي‌فهميدند چه طور در مقابل آن مراقب باشند. با اين حال قيمت شان كاملاً مناسب است. يكي شان "شك" است و آن يكي "عقدة حقارت". تمام وسوسه‌هاي ديگر فقط حرف مي‌زنند، اين دو وسوسه عمل مي كنند.
ارسال در تاريخ پنجشنبه 23 فروردین1386 توسط ایمان
نرم كردن فولاد
لاينل واترمن داستان آهنگري را مي‌گويد كه پس از گذران جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا كند. سال‌ها با علاقه كار كرد، به ديگران نيكي كرد، اما با تمام پرهيزگاري، در زندگي‌اش چيزي درست به نظر نمي‌آمد حتي مشكلاتش مدام بيشتر مي‌شد.
يك روز عصر، دوستي كه به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد، گفت : "واقعاً عجيب است. درست بعد از اين كه تصميم گرفته‌اي مرد خدا ترسي بشوي، زندگي‌ات بدتر شده. نمي‌خواهم ايمانت را ضعيف كنم اما با وجود تمام تلاش‌هايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده."
آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد. او هم بارها همين فكر را كرده بود و نمي فهميد چه بر سر زندگي‌‌اش آمده است. اما نمي‌خواست دوستش را بي‌پاسخ بگذارد، شروع كرد به حرف زدن و سرانجام پاسخي را كه مي‌خواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود:

-        "در اين كارگاه فولاد خام برايم مي‌آورند و بايد از آن شمشير بسازم. مي‌داني چطور اين كار را مي‌كنم؟ اول تكه‌ي فولاد را به اندازه‌ي جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود. بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتك را بر مي‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه مي‌زنم تا اين كه فولاد شكلي را بگيرد كه مي‌خواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو مي‌كنم و تمام اين كارگاه را بخار آب مي‌گيرد. فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله مي‌كند و رنج مي برد. بايد اين كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشير مورد نظرم دست بيابم. يك بار كافي نيست."
آهنگر مدتي سكوت كرد، سيگاري آتش روشن كرد و ادامه داد:
-        "گاهي فولادي كه به دستم مي رسد نمي‌تواند تاب اين عمليات را بياورد. حرارت، ضربات پتك و آب سرد تمامش را ترك مي‌اندازد. مي‌دانم كه از اين فولاد هرگز تيغه‌ي شمشير مناسبي در نخواهد آمد."
باز مكث كرد و بعد ادامه داد:
-        "مي‌دانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو مي‌برد. ضربات پتكي را كه بر زندگي من وارد كرده، پذيرفته‌ام و گاهي به شدت احساس سرما مي‌كنم، انگار فولادي باشم كه از آبديده شدن رنج مي‌برد. اما تنها چيزي كه مي‌خواهم اين است: "خداي من، از كارت دست نكش، تا شكلي را كه تو مي‌خواهي، به خود بگيرم. با هر روشي كه مي‌پسندي، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به كوه فولادهاي بي‌فايده پرتاب نكن."
ارسال در تاريخ چهارشنبه 22 فروردین1386 توسط ایمان
اگر به دیگران عشق بورزید، هرگز نمی خواهید برای آنها سَروری کنید،

نسبت به اموالشان حرص و طمع نخواهید داشت ،

به موقعيت آنها رشک نمی ورزید و از رنجش آنها خشنود نمی شوید.

 عشق نقطه مقابل حرص و طمع است.

عشق بورزيد 

عشق بورزید تا به شما عشق بورزند، این بنیادی ترین اصل معنوی است 

ارسال در تاريخ سه شنبه 15 اسفند1385 توسط ایمان
مناظره

تو میگویی : آن غیر ممکن است.
خدا میگوید : همه چیز ممکن است.

تو : من خسته ام.
خدا : من به تو آرامش و راحتی دادم.

تو : هیچ کس مراواقعا دوست ندارد.
خدا : من تو را دوست دارم.

تو : من نمیتوانم ادامه بدم.
خدا : مرهمت و توفیق من کافی است.

تو : همه چیز برای من مبهم است.
خدا : من تو را هدایت خواهم کرد.

تو : من نمیتوتنم آن کار را کنم.
خدا : تو همه کار میتوانی بکنی.


تو : من توانایی اش را ندارم.
خدا : من توانا هستم.

مناظره با خدا



تو : اون ارزشی نداره.
خد ا: ارزشمند خواهد شد.

تو : من نمیتونم خودم را ببخشم.
خدا : من تو را خواهم بخشید.

تو : من نمیتونم خودم را اداره کنم.
خدا : من همه نیازهای تو را برآورده خواهم کرد

تو : من میترسم.
خد ا: من در روح تو ترس قرار ندادم.

تو : من همیشه نگران و ناکام هستم.
خدا : به من توکل کن.

تو : من به اندازه ی کافی اعتقاد ندارم.
خدا : من به هر کس اعتقاد و ایمان داده ام.


تو : من به اندازه ی کافی باهوش نیستم.
خد ا: من به تو عقل داده ام.

تو : من احساس تنهایی میکنم.
خدا : من همیشه با تو هستم
ارسال در تاريخ چهارشنبه 9 اسفند1385 توسط ایمان
                      
دوست داشتن از عشق برتر است.
دوست داشتن از عشق برتر است عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی اما دوست
داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.عشق در غالب دل ها در شکل ها و رنگ های
تقریبا مشابهی ، متجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است، اما دوست داشتن
 در هر روحی جلوه ی خاص خویش را دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها، بر خلاف غریزه ها،هر
 کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه ی خویش دارد، می توان گفتکه به شماره ی هر
روحی ، دوست داشتنی هست.
عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سر شار از
نجابت.
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در
"دوست" می بیند و می یابد
عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق.
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن.
عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد.
ارسال در تاريخ شنبه 7 بهمن1385 توسط ایمان
 

                                                    شب یلدا ،اولین روز زمستون شب چهله


.شب جشن ،مهمونی، دید و بازدید


...شبی که طولانی ترین شب ساله


ولی به نظر من شب یلداها با هم فرق دارن


مثلا برای یک پدر و مادر شب تولد بچه هاشون شب یلداست


یا برای یه دانش آموز شب کنکور


برای یک اعدامی ، شب قبل از اعدام


...و
ولی


برای ما عشقا تمام شبهای سال شب یلداست


که فقط با گرمی عشقمون تا صبح رو سر می کنیم

ارسال در تاريخ پنجشنبه 30 آذر1385 توسط ایمان
معمولا رسم بر اینه که رها ... در وبلاگ های مختلف از این جملات شروع میشه :

 رها ... می خواهم زندگی کنم

رها تر از پرنده رهایی و آزادی.

و...

ولی من یه چیز دیگرو می خواهم بگم

 و اون اینکه: اگر کسی عاشق باشه رها میشه .....

 همون طور که در آخرین سکانس جنگ ارباب حلقه ها اومده بود:

رها از زمان....رها از مکان... رها از هرچه متعلقات آن است.

 کسی که عاشق شده ، غیر از عشق خودش چیز دیگری رو نمی بینه

و این همون رهایی هست که از اون حرف زدم.

    ghasedak            

خوشا به حال قاصدک ...

ارسال در تاريخ سه شنبه 16 آبان1385 توسط ایمان
30nema31