تبليغاتX
...رهاااا
...رهاااا
رها از زمان....رها از مکان

 

می خواهم این بلاگ را به بچگی آدم بزرگ ها تقدیم کنم

 

    

 

ارسال در تاريخ پنجشنبه 19 بهمن1385 توسط ایمان

نقاشی

باید نقاشی را کنار گذاشت. آدم بزرگ ها هرگز به تنهایی

 

چیز نمی فهمند و بچه ها از توضیح به ایشان خسته اند

ارسال در تاريخ پنجشنبه 19 بهمن1385 توسط ایمان

شازده کوچولو

سالها من تنها بی آنکه کسی باشد که حرف حسابی

با او بزنم، زندگی کردم. تا اینکه روزی  او آرام و با وقار

از راه رسید و گفت: بی زحمت ... یک گوسفند برابم بکِش

بره‌ی پیرشازده کوچولو

ارسال در تاريخ پنجشنبه 19 بهمن1385 توسط ایمان

هواپیما

 

آنگاه که هواپیمایم را نشانش دادم از اینکه به او گفتم پرواز می کنم به خود

 

بالیدو و او ساده لوحانه پرسید: تو از آسمان افتاده ای؟ اهل کدام ستاره ای؟

ارسال در تاريخ پنجشنبه 19 بهمن1385 توسط ایمان

آدم بزرگ ها هرگز از آهنگ صدای دوست تازه ات نمی پرسند.

 تنها اگر سن و سال و در آمدش را بدانند خیال می کنند او را شناخته اند

ارسال در تاريخ پنجشنبه 19 بهمن1385 توسط ایمان

غروب

آه ، من یک روز چهل و سه بار غروب خورشید را دیدم،

 

آدم وقتی دلش گرفته باشد غروب را دوست می دارد.

 

پس آن روز زیاد دلت گرفته بود

ارسال در تاريخ پنجشنبه 19 بهمن1385 توسط ایمان
                                      

                                       

شازده کوچولو و غروب

اگر سیاره ما هم کمی کوچکتر بود آنگاه صندلی را چند قدم جلوتر

 

می کشیدم تا هر چند بار که دلمان تا خواست غروب را تماشا کنیم ...

 

 

ارسال در تاريخ پنجشنبه 19 بهمن1385 توسط ایمان

گل ها ساده اند

خار، فقط نشانه بد جنسی گل های سرخ است. اما نه! گل ها ضعیفند،

 

ساده دل اند، شاید تنها قوت قلبی برای خود دست و پا می کنند...

ارسال در تاريخ پنجشنبه 19 بهمن1385 توسط ایمان

گلها ...

سالها سپری می شوند، گلها خار می سازند و گوسفند ها خارها را می خورند ،

 

چرا گل سرخ ها هنوز به زحمت خار می سازند؟ اگر آن گل سرخ در یکی

 

از این ستاره ها نباشد ، تماشای ستاره ها لطفی نخواهد داشت.

ارسال در تاريخ پنجشنبه 19 بهمن1385 توسط ایمان

پادشاه در سیاره اش

پادشاه گفت : تو خودت را محاکمه خواهی کرد و این دشوارترین کار است.

ارسال در تاريخ پنجشنبه 19 بهمن1385 توسط ایمان
                        

شازده کوچولو

نمی دانم آدم ها کجا رفته اند ، باد ایشان را با خود خواهد برد .

آدم ها ریشه ندارند و از این جهت بسیار اندوهگینند.

ارسال در تاريخ پنجشنبه 19 بهمن1385 توسط ایمان

شازده کوچولو و تاجر

کارفرما گفت: این چیزهای ریز طلائی درخشان در

آسمان نمی تواند مرا خیالاتی کند، آخر من جدی

 هستم . من تعدادشان را روی کاغذ می نویسم و

در کشویی قفل می کنم ، آخر من ثروتمند هستم.

ارسال در تاريخ پنجشنبه 19 بهمن1385 توسط ایمان

شازده کوچولو و جغرافی دان

آدم بزرگ جغرافی دان گفت:ما چیزهای جاودانی را یادداشت

می کنیم، اما گل ها را یادداشت نمی کنیم، چون گل فانی است.

شازده کوچولو

ارسال در تاريخ پنجشنبه 19 بهمن1385 توسط ایمان

احساس تنهای

پس آدم ها کجایند؟ آدم در بیابان احساس تنهایی می کند.

 

با آدم ها نیز آدم احساس تنهایی می کند.

ارسال در تاريخ پنجشنبه 19 بهمن1385 توسط ایمان

                                     شازده کوچولو و مار

ماری به رنگ ماه در لای شن ها تکان خورد: شب بخیر.

از کجا آمده ای؟

از ستاره ام. آخر با گلی حرفم شده است.

ارسال در تاريخ پنجشنبه 19 بهمن1385 توسط ایمان
                        

            شازده کوچولو و مار                 .

                           تو چه حوان مضحکی هستی مثل انگشت باریکی....

من هم در ابتدا دست و پا داشتم  اما انقدر روی شن ها خزیدم

تا دیگر مثل آدم بزرگ ها مضحک نباشم

ارسال در تاريخ پنجشنبه 19 بهمن1385 توسط ایمان

اهلی کردن یعنی چه ؟

 

اهلی کردن چیز بسیار فراموش شده ای است، یعنی علاقه ایجاد کردن ...

ایجاد علاقه

ارسال در تاريخ پنجشنبه 19 بهمن1385 توسط ایمان

شازده کوچولو و روباه

برای تو روباهی هستم شبیه به دیگر روباه ها ، ولی اگر تو مرا

 

اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد . کمکم دارم

 

می فهمم ... گمان می کنم که آن گل مرا اهلی کرده است

ارسال در تاريخ پنجشنبه 19 بهمن1385 توسط ایمان

من خام تر بودم

وه که چه ضد و نقیضند این گل ها! و من بسیار خام تر

 

از آن بودم که بدانم چگونه باید دوستش بدارم

شهریار کوچولو در حالِ پوشاندنِ گلِ سرخشهریار کوچولو در حالِ تماشای گلِ سرخ

ارسال در تاريخ پنجشنبه 19 بهمن1385 توسط ایمان

شازده کوچولو و اهلی شدن

 

زندگی یکنواخت است ولی اگر تو مرا اهلی کنی

 

زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد.

ارسال در تاريخ پنجشنبه 19 بهمن1385 توسط ایمان

یادم میاره 

تو مو های طلایی داری . اگر مرا اهلی کنی گندم مرا به یاد تو خواهد انداخت،

 

آنگاه من صدای وزیدن باد در گندم زا را دوست خواهم داشت...

ارسال در تاريخ پنجشنبه 19 بهمن1385 توسط ایمان

می تونی بشناسی

هیچ چیز را تا اهلی نکنند نمی توان شناخت. آدم ها دیگر فرصت شناختن چیزی را ندارند پس چیزهای ساخته و پرداخته می خرند اما چون کسی نیست که دوست بفروشد آن ها این چنین بی دوست مانده اند.

ارسال در تاريخ پنجشنبه 19 بهمن1385 توسط ایمان

رازها ساده اند

رازها ساده اند با چشم دل باید دید، آنچه اصل است از دید پنهان است

ارسال در تاريخ پنجشنبه 19 بهمن1385 توسط ایمان

گل من

شازده کوچولو روی به سوی گل سرخ ها گفت:

شما زیبایید آما به خاطرتان نمی توان مرد. گل سرخ من ازهمه شما سر است.

چون من غقط به او آب داده ام او را به زیر حباب بلورین گذاشته ام و به شکایت

 او ، به خود ستایی او و گاه به سکوتش گوش داده ام. او گل سرخ من است

ارسال در تاريخ پنجشنبه 19 بهمن1385 توسط ایمان

شازده کوچولوی بزرگ

آدم ها در قطار یا می خوابند یا خمیازه می کشند ، فقط بچه ها هستند که بینی

خود را به شیشه ها می فشارند. فقط بچه ها می دانند به دنبال چه می روند

ارسال در تاريخ پنجشنبه 19 بهمن1385 توسط ایمان

cry

هرگاه غمگینم به یاد حرف روباه می افتم: آدم اگر تن به

اهلی شدن داده باشد باید پیه گریه کردن را به تن خود بمالد.

ارسال در تاريخ پنجشنبه 19 بهمن1385 توسط ایمان

 

وقتی به آسمون نگاه می کنی 

هرگاه به آسمان نگاه می کنی چون من در یکی از آن ستاره ها هستم،

و خواهم خندید ، برای تو گویی همه ستاره ها دارند می خندند.

پس تو ستارگانی خواهی داشت که خندیدن بلدند.

ارسال در تاريخ پنجشنبه 19 بهمن1385 توسط ایمان

بازگشت

می دانم که او سر انجام به ستاره خود بازگشت....

از این پس به ستارگان گوش خواهم داد و به خاطر

گلی که در یکی از آنهاست همه شان زیبا خواهند بود

ارسال در تاريخ پنجشنبه 19 بهمن1385 توسط ایمان

                               بدونِ شهریار کوچولو

 

اگر روزی به صحرا سفر کردید و گذرتان به آنجا افتاد ، لحظه ای زیر آن

 ستاره تامل کنید ، آنگاه اگر کودکی با موهای طلایی به سویتان آمد

و اگر خندید ، زود به من بنویسید که او بازگشته است

ارسال در تاريخ پنجشنبه 19 بهمن1385 توسط ایمان
30nema31