ارسال در تاريخ جمعه 8 خرداد1388 توسط ایمان

عارف به ذات شو، نه به دلق قلندری
-------------------------
آنکس که می گفت دوستم دارد، عاشقی نبود که
شوق من آمده باشد. رهگذری بود که روی
برگهای خشک پاییزی راه می رفت. صدای خش خش
برگها همان آوازی بود که من گمان
می کردم میگوید: دوستت دارم.
--------------------------
بازی روزگار را نمی فهمم ! من تو را دوست دارم تو دیگری را دیگری مرا
و همه ی ما تنهاییم . . .
_______________
ایمان شفاعت
:: آرشيو مطالب
:: RSS


درونم خون شد از نادیدن دوست*** الا تعسا لایام الفراقی 